تبليغاتX
اری منم خودمم....
اری منم خودمم....
سایبان آرامش ما ! ماییم ... ما جستجوگران تنهایی مطلق !

 

سلام به همه دوستای با معرفتم که هیچوقت ما (یعنی و من و این وبلاگ) رو تنها نمی ذارند.

امروز یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۸ هست و تولد یکی از دوستای مهربون و بچه های باحاله. بهترین دوست ُ، دوست من... کی می تونه باشه این موقع شب... کسی نیست جز..شیوا...

مهربونم تولدت مبارک ...... خاسم اس بدم گفتم شاید واست دردسر بشه  .....

بهر حال تولت مبارک ان شااله ۱۲۲۳۴۵۶۷۸۹ سال زنده باشی

----------------ت ت ت ت  ت ت  ت ت ت ت تو ت و تو ت و تولت مبارک ...

تولدت مبارک

 

 




نوشته شده در تاريخ 88/07/20 توسط شادمهر...

 

تولدت مبارک عزیزم

اگر مي دانستي كه چه قدر دوستت دارم

      هيچ گاه

 براي آمدنت باران را بهانه نمي كردی

      رنگين كمان من!

 

سلام

سلام به همه ی کسانی که این وب رو میبینن مخصوصا شیماجون

من ممکنه فردا برم شمال  بخاطر همین اومدم که تولد شیما رو بهش تبریک بگم

 

تاریخ تولد۳۰مرداد۶۹

الان خیلی تا تولدتت مونده ولی من میخوام از همه زودتر بهت تبریک بگم

شیما جونم تولدت مبارک....الهی۱۳۰۰۰۰۰۰۰سال بعمری

عزیزم چطور بگم دیونتم

خواستم از امدنت بگم اما باز نشد...

چه زیباست وقتی تو هستی

و چه غمگین وقتی تو رفتی

چه زیباست وقتی میفکرم روزی باهمیم...

انتظار چه زیباست...وقتی می دونم که برمیگردی

پس منتظرت می مونم....

آنجا شیراز بود ساعت 12 ظهر سی ام مرداد یک هزار و سیصد و شصت و نه
دختری به جهان چشم گشود ... 

دختری با دستان کتانی

 شیما جون شرمنده که نمیتونم از نزدیک بهت تبریک بگم.. انشا اله سال دیگه برات همین جا جشن بگیرم خودمم کیکتو بپزم

 

جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست
جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست
تولدت مبارک، تولدت مبارک
تولدت مبارک، تولدت مبارک)




تولدت مبارک، تولدت مبارک 

تولدت مبارک، تولدت مبارک 

تولدت مبارک، تولدت مبارک 

 

 

تولدت مبارک، تولدت مبارک 

 

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو

 

كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو

 تولدت مبارک، تولدت مبارک 
 
 اهنگ وبو بهت می تقدیمم



نوشته شده در تاريخ 88/05/23 توسط شادمهر...
   .........


هیچ نمی گویم که تنهایم ، این

دردیست که در پیشم شده

مهمانم.دوستی که سنگ صبور

من باشد خداست . کاش کسی

جایی مثل او بود .......که شاید هست شاید نیست...

منتظرش می مانم....ش




نوشته شده در تاريخ 88/04/10 توسط شادمهر...
   .........


فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست
دوست داشتن امری لحظه ای است ولی داشتن دوست
استمرار لحظه های دوست داشتن است
(دکتر علی شریعتی)



نوشته شده در تاريخ 88/04/01 توسط شادمهر...

 

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت، نخواستنت، راندنت، باختنت، رفتنت، نموندنت

با او وهزاران اوی بودنت، بدون مکث پاسخ منفی دادنت، وعشقی نیست،

جز عشق به چشمان ناز تو تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم . باز هم می نویسم:

«هر ستاره شبی است که از تو دورم ، آسمان چه پر ستاره است.»

...

....

سوال : هنوز می تونم بمونم؟؟؟/




نوشته شده در تاريخ 88/03/21 توسط شادمهر...

 

راستی.....!!!!!!

 چطور دلت امد تنهام بذاری وبری!!!!

...

اره همش بهونه بود مسئله یار دیگه بود

دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود

-----

برو با یارت عزیزم رها کن این تن منو

الهی ۱۰۰ ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

اما یه قول بهم بده یارتو تنها نذاری

که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه....

.....

منم یه قول بهت می دم یه روز فراموشت کنم

قلبمو سنگیش بکنم عشق تو خاکستر کنم

اگه یه روز خاستی گلم کسی رو نفرینش کنی

بگو که مثل من بشه زجر جدایی بکشه ........

 




نوشته شده در تاريخ 88/03/15 توسط شادمهر...

محاکمه

محاكمه عشق...
جلسه محاكمه عشق بود


و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود


يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت


ولي همه اعضا با او مخالف بودند


قلب شروع كرد به طرفداري از عشق


آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي


اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي


و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد


حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند


تنها عقل و قلب در جلسه مادند


عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !


ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده


چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود


و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند


و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .


پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

 




نوشته شده در تاريخ 88/02/19 توسط شادمهر...

 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم........... چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن....... حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه... هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم.... ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم..... به عشق و به تو..... آره... به تو.... اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه




نوشته شده در تاريخ 88/02/18 توسط شادمهر...

سلام .

  گاهی باید دیر کنیم … حتی در وبلاگ نویسی … گاهی باید تغییر کنیم حتی در وبلاگ نویسی …

 ..

اری اسباب کشی.................... به ادرس زیر:

www.tobimanbito.mihanblog.com




نوشته شده در تاريخ 88/01/01 توسط شادمهر...
  


 

سلام

عزیزااااااااااااااااانم ... من اومدم ولی از اونجایی که تو کافی نت میوصلم واسه همین فرصتی واسه آپیدن مطلب یا متن نداشتم ..نظرات همتونو خوندم در اولین فرصتی که اودم نت به همتون سر میزنم ... بوس بوس

تپل - بای




نوشته شده در تاريخ 87/12/05 توسط شادمهر...
   سلام


 

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام عزیزان من ....اومدم بگم راستیتش تلفنمون قطع شده ..مشکل خط پیدا کرده فعلا وصل نمیشه .... الان تو کافی نت  هستم داره دوستم ثبت نام کنکور میکنه منم اومدم بگم به یاد همتون هستم و به زودی میام نت ...برام دعا کنین منم قبول شم ....مرسییییییییییییی ...

ببخشید باید برم وقت ندارم بیام به همتون سربزنم برای نظر اما اومدم بگم به یاد همتون تک تک هستم ....

 

 

راستی اون چیزی رو که میخواستم کم کم داره برام  جور میشه . به یاد همتونم ...بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس به همتون ...

 

راستی نوه ی عزیزم دستت درد نکنه همیشه میای وبم ....( و بقیه ) بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس ( امروز خیلی شارژ بودم نه؟ )

 

 




نوشته شده در تاريخ 87/09/26 توسط شادمهر...
  


 

 

سلام .. قبل از خوندن مطلب به این سوال من اگه میشه پاسخ دهید  :

تووی شبکه ی « ام آی تی وی » در مسابقه ی شیطان رهگذری دیدم چند خانوم ایرانی بدون پوشش ( بی روسری و مانتو ) حضور دارند ... فرداش توو همون شبکه دوباره دیدم برنامه مد لباس زنانه بود بازم بدون پوشش (البته همه فقط با لباس زیر بودند )...اینا دیگه خارجی بودند اما بازم خیلی لختی بودند ... جریان چیه ؟ کشف حجاب شده ؟

 

و جداگانه از همه دوستای عزیزم جا داره تشکر کنم :علییییییییی نق نقوی خودم - عین - جیم - سولایدر- شادمهر - علی سامی - امیر کوچولو (بچوک خودم )-دانوش - یه دوست - سعید - وحید - جناب سرهنگ- هیزم شکن - تنهاترین وحید دنیا - دارکوب و نجار - یه پسر دیوونه -مسافر - اشکان - مینا- سینا- بهاره- فرزانه - صبا رایانه - و ...

 راستی از عاشقی دروغه هم طلب بخشش میکنم ... حلالم کن

بوس بوس به همتون

اگه کسی رو ننوشتم فکر نکنه یادم رفته ... نه ...

متشکرم که همیشه صفا دادین به جمع وبلاگیها

 

 

راستی من یه چیزی رو میخوام دعا کنین به دست بیارمش ... قبل از عید وگرنه دیگه تحمل ندارم منتظر معجزه باشم ... (البته طبق راز باید بدست بیارم )

اگه به دست بیارم یه جایزه خوب دارین ... بازم بوس

 

 

 

 

 

انديشه كنم، شانه‌هايم سنگين مي‌شود

انديشه نكنم، قلبم سنگين مي‌شود

 تو بگو، با انديشه‌ي تو چه كنم؟

 

دوستت دارم ... کاش میدونستی ...

 

 دیدی غزلی سرود ؟

عاشق شده بود.

انگار خودش نبود

 عاشق شده بود .

افتاد. شکست .

 زیر باران پوسید .

 آدم که نکشته بود عاشق شده بود ...

 

جرم تنهایی ام امروز همه عشق تو بود ...

 

 

 

غضنفر رو میفرستن دنبال نخود سیاه پیداش میکنه ...

( این لطیفه فاقد هرگونه ارزش خندیدن میباشد و کپی برداری از آن سرکاری و فحش و بد و بیراه را در پی دارد )

 




نوشته شده در تاريخ 87/08/16 توسط شادمهر...

 

روش های درس خواندن پسر ها و دختر ها!

دخترها:                     

 

بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند

 بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ...

يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند.

  و اما پسر ها:

يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ...

 يه كم كه درس  خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند

و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون  تموم ميشه

حال ندارند برند  بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون.

همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي

با تشکر از علی آشیانی

 

 

درضمن یکی از عزیزان خواسته بودند اسم آهنگ وبلاگ رو بذارم ... چشم ... آهنگ فصل آشنایی شادمهر عزیییییییییییییییییییییییییییییزمه (الهی دورش بگردم )

 

 حرف شیما : دوست عزیزم ... تنها ترین وحید دنیا ... آدرس وبلاگت چیه ؟ من حتی ایمیل هم زدم که توی قسمت وبلاگها  آدرس ایمیلتو گذاشتی ... مرسی که همیشه به یادمی ... بوس بوس

 

 




نوشته شده در تاريخ 87/08/13 توسط شادمهر...

 

 

سلام ...

یه خاطره است ... پایینش مطلب طنزیه هرکی خواست یه راست بره پایین خودشو زجر نده خاطره بخونه ...

دیشب خیلی باحال بود ...

خاله جون خوشگلم تئاتر ( به نام کایوس ) داشتند ... من و آمنه جون (دختر خواهر شوهر خالم علیرضای عزیزم ) با سفیه و عاطفه و امیر آقا نامزدشون رفتیم بوشهر ... ۲۰ مین تو راه بودیم ... تو ماشین کلی خندیدیم تا رسیدیم رفتیم پاساژ ملت گشتی زدیم ( البته همه جا بسته بود غیر از یه مغازه که شال میداد ۲۵۰۰  )

دیگه منتظر موندیم تا ساعت شد ۶ عصر ... علیرضا اومد ما رو برد داخل سالن (قبل از اینکه در رو برای مردم باز کنند .... پارتیمون سنگین بود )

خلاصه تئاتر رو دیدیم کلی حال کردیم .. بعدش تا خاله اینا رفتن سالن نقد و بررسی من و امنه رفتیم کنار ساحل چرخی بخوریم ... ( شوخی : شانس ما همیشه شبهای جمعه کنار دریا شلوغ ...پسرای خوش تیپ میومدن موسیقی میزدن در کل شلوغ اما اون شب از بخت بد ما یکی رد نشد که نشونی از پسریت داشته باشه  )

خلاصه دیدیم خلوته همه جا رفتیم شهر بازی (البته خیلی کوچیکه اما کاچی به از هیچی )

سوار کشتی شدیم و و و یه اتفاقاتی افتاد که نمیشه بگم ... ) اما جاتون سبز ...من برای بار دوم آمنه رو دیدم اما بد جور عاشقش شدم ..خوشگلترین دختری که تو عمرم دیدم ... فداش بشم ....خلاصه خیلی با هم دوست شدیم ... و میشه گفت بهترین .و شیرین ترین شب زندگیم (البته جزئ بهترین ) بود ...

 

آمنه یعنییییییییییییییییی میشه دوباره با هم بریم دریا ؟

 

تو راه به خاله و علیرضا گفتیم فردا ( مثل امروز ۹ بازم ما رو میارن تئاتر خاله گفت علی رضا ببریمشون ؟ علی رضا با حالت شوخی گفت : نه تا کور بشن

تو راه خاله میگفت آزادی ندیده ها شما تو سرما ... آب دریا روتون ریخته ابروهاتون شوره زده بازم میخواین بیاین ؟

کلی خندیدیم ...کلی حال کردیم ... کلی آزاد بودی ... کسی نبود بگه بکن نکن برو نرو بشین پاشو

راستی من دیوونه دریا هستم اما بیش تر از همه چیزم از دریا میترسم ... نشسته بودیم موج میزد به صورتهامون وای چه شبی بود دیشب

دریای ما خیلی عظمت داره ... دلم میخواست بی دلیل گریه کنم ...آدم رو به یه حسی میندازه گذرتون خورد بوشهر در خدمتیم

جاتون سبز ...

 

امنه هم که همه چیزمون شبیه هم بود قرار شد آبجی نداشتم بشه ... عزیز دلم دوستت دارم

 

 

گفتمش دل را می خری ؟
پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده کرد و دل زقلبم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جامانده بود

 

بوس بوس

 

 

اینم یه مطلب طنز دیگه :

 

 

وقتي مردان مي گويند ... يعنی ...

براي من فرقي نميكنه ديوار آشپزخونه چه رنگي باشه .
يعني : تا وقتي كه آبي، سبز، زرد، صورتي، مشكي، يشمي، خاكستري، عنابي، سفيد و ... نباشه اشكالي نداره .
اين يه كار، مردونه است .
يعني : تو اين كار هيچ منطق درستي نيست و تو هم سعي نكن دليلي برايش پيدا كني.
ميخواهي تو درست كردن شام كمكت كنم؟
يعني : پس چي شد اين شام ؟ چرا رو ميز آماده نيست ؟
چه فكر خوبي !
يعني : اين كار شدني نيست و من كل روز رو برات كركري مي خونم وحالت رو مي گيرم .
بله عزيزم يا حتما حتما
يعني : اين يكي اصلا معني نداره و چون شرطي شده ام از دهنم پريده .
زنم منو درك نميكنه !
يعني : همه قصه ها و خاطره هاي منو شنيده و ديگه خسته شده .
ماجرايش طولانيه و سر فرصت برات تعريف مي كنم .
يعني : اصلا خودم هم نفهميدم چي شد .
من اخيرا" خيلي ورزش مي كنم .
يعني : باتري كنترل از راه دور تلويزيون تمام شده.
دسپتخت تو مثل دستپخت مادر مرحومم مي مونه.
يعني : تو هم كه غذا رو مي سوزوني.
كمي استراحت كن عزيزم خسته شدي!
يعني : بابا اين جارو برقي رو خاموش كن مي خوام فيلم ببينم.
چه جالب!
يعني : آخ كه چقدر حرف مي زني!
عزيزم ماديات در عشق ما هيچ نقشي نداره !!
يعني : باز سالگرد ازدواجمون رو فراموش كردم و كادو نخريدم.
اين واقعا" فيلم خوبيه !
يعني : تو اين فيلم پر از بكش بكش و بزن بزن و ماشين سواريه.
اين يه كار زنونه است!!
يعني : اين كار سخت كثيف و بي جيره و مواجب است.
با من ازدواج مي كني؟
يعني : رخت چركهام تلنبار شده و كسي نيست دكمه هاي پيرهنم رو بدوزه؟
تو كه مي دوني من چه حافظه ي بدي دارم!!
يعني : من شعري رو كه كلاس سوم ابتدايي خوندم از حفظم نمره ماشينم رو كه سالها پيش فروختم ازبرم و ... اما تاريخ تولد تو رو يادم رفته
من براي اين كارم دليل دارم !!
يعني : بذار فكر كنم ببينم چه دليلي مي تونم براي اين كارم پيدا كنم .
منظورت چيه؟ تو كه لباس داري؟
يعني : يادت رفته چهار سال پيش براي خودت لباس خريدي؟
دلم برات تنگ شده!!
...يعني : نمي تونم جورابامو پيدا كنم. بچه ها گشنشونه و ...
ما تو كار خونه با هم مشاركت مي كنيم!!
يعني : من ريخت و پاش مي كنم او جمع و جور مي كند.

 

راستیییییییییییییییییی ۱۰ اشتباه بلاگفایییی های محترم (حتما به این سایت برید) ...خواهش میکنم :

http://shirazi.blogfa.com/post-94.aspx


 




نوشته شده در تاريخ 87/08/10 توسط شادمهر...

 

سرگذشت اختراع زنان و مردان!

مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد.

زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد!

مرد قمار را کشف کرد و کارت‌هاي بازي را اختراع کرد.

زن کارت‌هاي بازي را کشف کرد و جادوگري اختراع شد!

مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد.

زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي را اختراع کرد!

مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد.

زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!

مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد.

زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد!

 از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد.

ولي زن همچنان مشغول خريد بود!

 

 

 

منبعش رو یادم نیست اما فکر کنم از وبلاگ دختر هرگز بود ...


نوشته شده در تاريخ 87/08/08 توسط شادمهر...
   سلام


 

به سر نرسیده

از پا گذشته

و زندگی همین یک وجب بود ... !

 

 

 

راستی

.

.

.

با معرفتها رو میدزدن




نوشته شده در تاريخ 87/08/05 توسط شادمهر...

 

روش استفاده از راز

 

جیمز ری : اگر علاالدین و چراغ جادوی او را در نظر بیاورید , علاالدین چراغ را برمیدارد و غبار آنرا پاک میکند و ناگهان غولی از چراغ جادو خارج میشود غول همیشه یک چیز میگوید :

« امر شما اطاعت میشود سرور من »

در داستان امروزی علاالدین فقط حق انتخاب سه آرزو را دارد اما اگر این داستان را در طول تاریخ دنبال کنید ، متوجه خواهید شد که هیچ محدودیتی در تعداد آرزوهای علالدین وجود نداشته است .

حالا بیایید این استعاره در زندگیتان پیاده کنید . علا همیشه هرچه را میخواسته از غول درخواست میکرده ... و شما کائنات را دارید که غول شماست .... در رسوم مختلف نام های زیادی برای کادنات گذاشته شده ( فرشته ی نگهبان – الهه - ) فرقی نمیکند شما هر چه را دوست دارید نام کائنات بگذارید اما به یاد داشته باشید این غول یا کائنات همیشه یک چیز در همه این روایات گفته : « امر شما اطاعت میشود سرور من »

 

برای استفاده از راز

گام اول : درخواست کنید

لیزا نیکولز : گام اول آن است که بخواهید . به کائنات اعلام کنید . بگذارید بداند چه میخواهید . دنیا به افکارتان پاسخ میدهد

 

باب پراکتر : واقعا چه میخواهید ؟ بنشینید و خواسته هایتان را روی کاغذی بنویسید و میتوانید این طور شروع کنید « من بسیار خوشحالم که ... » و بعد توضیح دهید که میخواهید زندگیتان چگونه باشد . در هر زمینه ای .

 

شما باید انتخاب کنید که چه میخواید . اما باید رد مورد خواسته هایتان بسیار مطمئن باشید و به وضوح بدانید چه میخواهید . اگر دقیقا و به روشنی از خواسته هایتان آگاه نباشید ، قانون کشش نیز نمیتواند آنها را به سوی شما بیاورد . وقتی انتخابهای نا مطمئن و در هم برهم دارید نتایج در هم برهمی هم کائنات به شما میدهد . برای یک بار در زندگیتان هم که شده بنشینید و فکر کنید واقعا چه میخواهید

خواستن اولین گام در فرآیند آفرینش است . پس سعس کنید پرسیدن و خواستن را برای خود عادت کنید . اگر مجبورید تصمیمی بگیرید و نمیدانید کدام راه را انتخاب کنید بپرسید . نباید در زندگی هیچ گاه گیج و سردرگم باشید . فقط کافی است بپرسید

دکتر جو ویتل : این کار بسیار خوشایندی است . انگار کائنات دفترچه ی کاتالوگ شماست. ان را ورق بزنید و به خود بگویید : « من دوست دارم چنین تجربه ای داشته باشم ، من آن چیز را میخواهم ، من همچون کسی را میخواهم  و ... » گویی به کائنات سفارش میدهید . درست به همین سادگی است ( به همین خوشمزگی ، پودر کیک راز )

لازم نیست که مرتبا خواسته هایتان را تکرار کنید . یک بار خواستن کافی است . درست همانطور که وقتی از کاتالوگ چیزی را سفارش میدهید فقط یکبار سفارش میدهید (منظورش اینه هی نگیم شادمهر شادمهر شادمهر ، الهی دورش بگردم نمیتونم )

 

 

گام دوم : باور کنید

لیزا نیکولز : گام دوم باور کردن است . باور کنید که انچه را میخواهید بدست اورده اید و اکنون مال شماست . من این را ایمان راسخ مینامم. ایمان راسخ داشته باشید به چیزهایی که هنوز ندیده اید ایمان داشته باشید .

 

باید باور کنید که دریافت کرده اید و آن چیز مال شماست . اگر از کاتالوگ چیزی را سفارش داده بودید چه میکردید ؟ حتما خیلی راحت مینشستید تا سفارش خود را دریافت کنید و همچنان به زندگی تان ادامه میدادید. اینجا هم همین کا ر را بکنید . درست در لحظه ای که شما باور میکنید آنچه میخواهید مال شماست در دنیای نامرئی مال شماست . تمامی کائنات به حرکت در میآید تا آن را به روئیت شما برساند . به گونه ای رفتار کنید ، طوری حرف بزنید یا فکر کنید که انگار همین الان انرا دریافت کرده اید . اگر در فکرتان باور نداشته باشید که به ان خواهید رسید  یا خودتان را بدون آنچه میخواهید ببینید ، در این صورت نداشتن ان چیز را به خود جلب کرده اید .

وقتی جایی را برای تعطیلات رزرو میکنید . یا اوتومبیلی را میخرید یا خانه ای را ... میدانید آن چیز مال شماست و غیر ممکن است دوباره ان چیز را از نو بخرید یا رزرو کنید ... احساس شما باور به داشتن آن است آنچه را میخواهید با همین احساس  و باور بخواهید با انجام این کار قانون کشش انسانها و شرایط و حوادث را به گونه ای تغییر میدهد که شما انچه را خواسته اید دریافت کنید .

چطور به این مرحله میرسیم ؟

شروع کنید به وانمود کردن . درست مثل بچه ها وانمود کنید . طوری رفتار کنید که انگار آن چیز را از قبل به دست آورده اید و الان مال شماست . توجه کنید غول به افکار غالب شما گوش میدهد ... اماده باشید و منتظر بمانید ...معجزه به زودی رخ میدهد .

 

جک کنفیلد : بیشتر ما به این دلیل به خود اجازه ی خواستن چیزهای مورد علاقه مان را نمیدهیم ، و آن این است که نمیتوانیم تصور کنیم چگونه ممکن است ان ها را در زندگی ما تجلی کنند .

دکتر جو ویتل : لازم نیست بدانید چگونه به طرف شما خواهد آمد و لازم نیست بدانید کائنات چگونه خود را بازآرایی میکند...

 

اینکه چطور اتفاق خواهد افتاد یا کائنات چگونه آن را به شما خواهد داد مشکل شما نیست . به کائنات اجاز دهید این کار را برای شما انجام دهد . وقتی سعی میکنید جوابی برای سوالات بالا پیدا کنید فرکانسی از افکارتان به دنیا ساطع میشود ، فرکانس شک و تردید و عدم باور .

 

لیزا نیکولز : بیشتر مواقع چیزی را میخواهیم به دست نمیاوریم ، نا امید میشویم و کم کم شروع به سک کردن میکنیم . شک احساس نا امیدی را در ما زنده میکند .

 

گام سوم :  دریافت کنید

گام سوم و آخرین گام در فرآیند آفرینش دریافت کردن است . یاد بگیرید که بتوانید احساس خوبی راجع به آن در خود ایجاد کنید . همان احساسی که اگر در واقعیت به آن چیز دست یابید ، در خود حس خواهید کرد . همین الان آن احساس را تجریه کنید

 

بقیه ی راز در آپ بعدی ...الان کمرم درد گرفت پشت میز از نوشتن ... ببخشید چون حال خوبی هم ندارم نیمتونم بیشتر ادامه بدم نوشتن رو ...در آپ بعدی آخرین قسمت راز رو میذارم (دوستتون دارم )

 

 

 




نوشته شده در تاريخ 87/07/21 توسط شادمهر...

 

با تمام اشکهایم مینویسم :

 

ما هم رفتنی شدیم .... گریم میگیره بخوام بیشتر توضیح بدم ..شاید برگردم اما فعلا قصد ادامه دادن ندارم ...

همتونو دوست دارم

خودم همیشه به همه میگفتم حرف رفتن زدن یعنی کم اوردن ... بازی روزگار خیلی قشنگه ...نه این یه رازه ... همیشه ترس همینو داشتم که یه روزی برم و قانون کشش لعنتی بهم گفت چشم قربان ...شما میروید ...

آخرین آپی که میکنم نمیدونم کی باشه (فردا ) داخلش راه استفاده از راز رو براتون مینویسم ...ببخشید اگه بد بودم یا بی مزه ... به قول محمد : خیلی وبلاگ زشتی دارم (اما همیشه میگفت : وب خوبی داری به منم سر بزن )

یه دوست جونم دوستت دارم ...

به قول شادمهر : خانوم دکتر اینبار نگفتی پرانرژی باشید

به قول امیر کوچولو : مامانبزرگ نون نمیخوای ... (من ۱۹ سالمه )

به قول دانوش : هیچی

به قول عین - جیم : این یه رازه

به قول علی نق نقو :  (گریم گرفته بد جور )

به قول دریا : به ابر من چکار داری

به قول باد صبا : در مورد من اشتباه کرده بوده

به قول ... و به قول خیلیها که الان اصلا حالم خوب نیست ادامه بدم و نام ببرم

راستش تا به حال خیلی بار بای دادم اما بازم دلم تنگ شده یا اجازه صادر شده برگردم (اگه برگشتم مسخرم نکنین )

فعلا حسش نیست (مجوز ادامه ندارم )

به قول بعضیها وب تعطیل تا اطلاع ثانوی

 فقط منتظر راز باشین

 

و در آخر شادمهر جونم دوستت دارم ...

 

با تمام اشکهایم برای تو یک لحظه آرامش ...

ما جستجوگران تنهایی مطلق

 

 




نوشته شده در تاريخ 87/07/20 توسط شادمهر...

سلام دوستای مهربونم . راستش قبل از اینکه از راز بگم باید چند چیز رو متذکر بشوم :

 

 شیوای عزیزم بهترینم خوبترینم عزیزترینم و خوشکلترینم 20 مهر تولدت مبارک (امسال کیک ندادیا ) . بخدا عاشقتم و خیلی دوستت دارم ... امروز عصرم میخوام بیام پیشت هدیه ات رو بهت بدم ... سورپرایزی دیگه در کار نیست ...البته میدونی چیه چون تو به جای 30 مرداد 30 تیر برام کادو آوردی من میخواستم به جای 20 مهر ، 20 آبان برات هدیه بیارم (خنده لج در بیار )

اینم برای تو : تبریک دست خالی مرا با سخاوت بیش از حدت بپذیر ( چرا میزنی ؟ گفتم که هدیه ات محفوظه ...ا ! نزن دیگه ..باشه کادو هم برات میارم گدا ! (خنده بیشتر لج در بیار ) )

 

 

دوستانی که دوست ندارند از راز بخونن به ادامه مطلب نروند ...

 

و این بار ناراحت نمیشم اگه کسی نخونده نظر بدن ( قبلا خوشم نمیومد کسی بیاد نظر بده که : وب خوبی دارین به منم سر بزنین )

خب دوستان گلم من کتاب راز رو بخشیش رو مینویسم اگه خواستید بقیه اش رو هم مینویسم (البته فکر کنم من آخرین نفری باشم که بهش پی بردم چون معمولا میگید که خوندینش و این خیلی عالیه )

 

و اما کسانی که میخواهن راز رو بدونن در ادامه مطلب هست بقیه اس  و صفحه رو سیو کنن که در آفلاین بخونن تا کارتشون مصرف نشه ( ببینین چقدر دوستتون دارم )

 

 

کتاب راز

  

نویسنده : راندا برن

مترجم : نازنین ابراهیمی

 

پیش گفتار :

یکسال پیش زندگی ام کاملا دگرگون شد . به شدت کار میکردم ...تا جایی که دیگر نیرویی در من نمانده بود . پدرم ناگهان فوت کرد و رابطه ام با افرادی که دوستشان داشتم دستخوش آشفتگی شد . نمیدانستم در آن لحظه ای که کاملا از زندگی قطع امید کرده بودم ، بزرگترین هدیه ی زندگی ام را دریافت کرده ام .

من گوشه ای از یک راز بزرگ را در دست داشتم – راز زندگی . به این راز در کتاب صدا ساله ای که دخترم هیلی به من هدیه داد اشاره ای شده بود ... به تاریخ برگشتم تا بتوانم رد پای این راز را پیدا کنم . شروع کردم به جستجوی انسانهایی که امروز زنده هستند و از این راز آگاهی دارند ... یکی پس از دیگری موفق به دیدارشان شدم ...من یک اهن ربا شده بودم و آنها قطعات آهنی که به من جذب میشدند ...

بسیار مصمم بودم که این راز را در قالب فیلمی با دنیا در میان بگذارم

 ( شیما : خلاصه با اعتقاد به راز تونستند فیلم رو بسازند با وجودی که حتی یک استاد فیلم برداری نداشتند اما چون میخواستند و ایمان داشتند کم کم وسایل فراهم شد و فیلم 120 ساعته رو پخشیدند )

پس از پخش فیلم نامه های گوناگونی دریافت کردیم که حاکی از معجزاتی بود که در زندگی مردم روی داده بود.

چگونه پس از تصادفی سنگین موفق به راه رفتن شده و یا از بستر مرگ نجات یافته بودند ...یا دارای ثروت زیادی شده بودند و ...

خیلی ها با این راز موفق شده بودند به خانه رویایی ، همسر مورد علاقه ، سلامتی ، پول و ... دست یابند .

این راز هرآنچه شما بخواهید به شما میدهد ... این یه رازه !

 

این راز آشکار میشود ( ادامه مطلب )

ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ 87/07/19 توسط شادمهر...
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها